لبم محکوم شد به شکستن ... غرورم محکوم شد به خرد شدن ... احساسم محکوم شد به بازي گرفته شدن ... دلم محکوم شد به تير خوردن ... چشمانم محکوم شدند به باريدن ... خاطراتم محکوم شدند به فراموش شدن ... و اما عشقت محکوم شد که اسير بشود در ميان قطره قطره خونم ... در ميان جاي جاي قلبم ... و در ميان تکه تکه هاي قلب تکه تکه شده ام
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط معراج | لينك ثابت
|
ای کاش جایت من می مردم ................ بین کوچه سیلی می خوردم
شهادت مظلومانه بی بی دوعالم .... حضرت صدیقه کبری ... فاطمه زهرا را به همه دوستان ... همکاران و عزیزان تسلیت و تهنیت عرض می کنم
غم مخور یا فاطمه ای بی بی پهلو شکسته .......... مهدیت با شیشه دارو و درمان خواهد آمد
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 توسط معراج | لينك ثابت
|
نمي دونم كه تو رو نفرين كنم يا اين دلم نمي دونم كه تو حل مشكلي يا مشكلم با تو عاشقانه بودم پس چرا حسرت يه روز عشق موند به دلم با تو شاهنامه بودم نه يك غزل با تو رودخونه بودم نه يك قنات يه روزي من و تو بوديم و حالا من و تنهايي و يك عمر خاطرات تو رفتي و سهم ما سفر شد دل آروم ما در به در شد ندونستم چرا مرغ عشقم توي عاشقي بي بال و پر شد توي اين غربت پر هول و هراس دارم عين ماهيها جون مي كنم خسته ام از تظاهر به سادگي جاي دندون هزار گرگ به تنم نه كسي مي دونه كه من چي مي خوام نه خودم دونستم عيب كار كجاست تا به هر كي مي گي عاشقي چيه مي گه بگذر ، عاشقي تو قصه هاست تو رفتي و سهم ما سفر شد دل آروم ما در به در شد ندونستم چرا مرغ عشقم توي عاشقي بي بال و پر شد
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 توسط معراج | لينك ثابت
|
اون کسي که رفتنيه بگذار بره ،اگه مال تو بود بر مي گرده ، اگه نه که بدون از اول مال تو نبود سارتر : از همه اندوهگين تر کسي است که از همه بيشتر مي خندد وين داير: اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند ناپلئون : من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام مارکز: هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران کانت : چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط معراج | لينك ثابت
|
اكنون گذشه است چندي و نزديك به قرني از روز مرگ باورم شيطان حادثه با نيرنگ وفريب بهانه اي شد بر تنها دليل بودنم ويران كرد رويا هاي مرا داد دست به دست به باد خزان بهارم خزان شد و تابستان هم بويي از مردانگي نداشت پاييز هم در انتظار مي مانم ولي اين ظلم است كه خدا تنها يك فصل را به من هديه دهد خدايا مي گويي اين قسمت توست ، خدايا اين چه قسمتي است كه ديگري بهار من را داشته باشد اما خودم از داشتن آن عاجز ، خدايا خودت ميداني ديگر بهاري ندارم پس تو را به كرامتت قسم فصل هايت را به هم نريز
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
به گل گفتم عشق چیست؟ گفت از من خوشبوتر به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
نرسيديم به هم بازی يک تقديريم عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم باز هم نام ترا در دل خود حک کردم و محال است از اين ايده خود برخيزم باز سايه بالای سرم باش عزيزم مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
نه نرو !صبر کن قرارمان این نبود،باید سکه بیاندازیم اگر شیر آمد ،تردید نکن که دوستت دارم اگر خط آمد ،مطمئن باش دوستدارت هستم صبر کن سکه بیاندازیم اگر دوستت نداشتم...اونوقت برو.
به امید دوستی همه برای هم
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
تنها در ميان تن ها چه عاشقانه مانده ام...... در بيهودگي انتظار پيوستن به تو چه بي صبرانه مانده ام...... چه خوانا دوريي ات را بر سردر خانه نوشته اند...... ومن در نخواندن آن چه پا فشارانه مانده ام...... چه بسيار است دورويي ها،فراموش کردنها و گسستن ها...... و من در اين هم همه چه صادقانه مانده ام..... رفيقان همه با نارفيقي خود رفتند...... من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام...... خواستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم...... من در پيمودن راه چه عاجزانه مانده ام...... من در ميان تن ها چه عاشقانه مانده ام......
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
تمام شب براي تسکين روحم به سياهي آسمان خيره مي شوم شايد چشمک ستارگان پيراهنش از تاريکي قلبم نجاتم دهد ........ تمام شب براي ستايش سکوت گوش به آواي شبنم مي سپارم تمام شب براي پرستش پاکي به زير باران مي روم تا از برخورد قطراتش بر کوير صورتم رنگي دوباره بگيرم تمام شب به خود شب غبطه مي خورم به سکوتش به سياهي اش به زيباييش به عشق پاکش و به عاشق بودنش....
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
دستانم را به سوی آسمان می گیرم و اینبار کسی دستانم را می گیرد...
سرم را بالا می کنم...به رویم لبخند می زند.
خوش حالم ..... راست می گویند که خدا در همین نزدیکیست و در این ماه نزدیک ترست. روزه می گیرم اما نه بر غذا های رنگین...بلکه روزه می گیرم بر هر چه سیاهی در دنیاست..دلم را سفید خواهم کرد. شنیده ام "در این ماه شیطان در غل و زنجیر است" پس می توان سیرت افراد را دید...هرکه دلش خاکستریست در این ماه هم آسمانی نمی شود و هرکه سفید باشد اوج می گیرد. یک ماه تمرین برای نقابله با سختی ها... یک ماه از کوهستان عشق بالا می رویم و اگر به قله برسیم تا اخر عمر در زیبایی ها رقصانیم. یک ماه بهانه ایست برای آشتی با خدا
برای صحبت با او .... یک ماه آرامش...
شاید بهانه ایست تا دوباره قرآن در دست گیریم... قرآن بر سر گیریم...
تا با کسانی که مدت ها ازشان دور بودیم دور یک سفره بنشینیم... یک ماه مهمانی است .... مهمانی دل ها
خداوند باز بهانه جور کرده است تا برگردیم...تا ببخشد.
از شب تا به سحر ذکر تو گویم ای جان جانان من... مهربانی تو را چه گونه شکر کنم ای عزیز تر از جان من... حرف بسیار است...اما کوتاهش می کنم
...چه شیرین است عید فطر که با نگاهی دیگر با نگاهی پاکتر به زندگی می نگریم.
ماه مبارک رمضان بر دل هاي عاشق مبارک
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
چـه آسان بر نگاهت دل سپردم * به يکباره دلم را گم نمودم مـيان حرفهاي پـوچ مردم * تو را هر لحظه در قلبم سپردم چه آسان تـو مـرا از يـاد بردي * نـگاهم را پـر از اندوه کردي به زيـر سايه عشقت نشستم * اما تو عاقبت را انکار کردي چه بيخود من تلاشي پوچ کردم * زمين قلب خـود را کهنه کردم چه بيخود دلسپردم به نگاهت * ندانستم که بيخود پل شکستم
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
روزگاري بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگي اش آلوده، سايه هاي ترس شانه هاي بردگان را مي لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها مي سترد. تاريکي، در اعماق تن انسان زوزه مي کشيد و دخترکان بي گناه، در خاک سرد زنده به گور مي شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهاي او استوار گرديد
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
با سلامي چو گل از من به تو و نام تو دوست شهد و شيرين چو عسل باد همي كام تو دوست دلم از دوريتان . چو گلي گشته خزان همه آب حياتم بود از جام تو دوست دوري و گشته فزون بار دل از هجر رخت بس دل آزرده شدم از غم و آلام تو دوست مرغ دل در قفس سينه دگر رام نشد آيد اندر سر كويت كه شود رام تو دوست عمر شيرين همه دور از رخ جانان گذرد حيف عمرم گذرد بي تو و ايام تو دوست آرزو در دلم اين است كه يك بار دگر برسم بر تو و بر مهر دلارام تو دوست عمر من همه در غربت و غم مي گذرد كي دگر بوسه زند تربت اقدام تو دوست
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
يك سبد گل هاي ياس همراه با قلب پر از محبتم نثارت مي كنم در اين روز دريايي كه چقدر دوستت دارم... بدان كه بي تو تمام روزهايم خاكستري مي شود. از وقتي دوستي تو با من سر گرفت تمام كينه ها از دلم رخت بربست و آفتاب نگاه تو بود كه نگذاشت من در بركه ي تنهايي ام غرق شوم. من مانند پيچكي كه بر سرو بلندي مي پيچد به تو تكيه مي كنم و نمي گذارم كه هيچ وقت از من رنجيده خاطر شوي. همان گونه كه عهد بهار با تابستان و خاك تيره با سبزه هميشگي است. عهد ما همان گونه است زيرا با گذشت و مهرباني به هم متصل شده است. تو بهترين هديه ي خداوند به من هستي و من به وجود تو افتخار مي كنم و اميدوارم كه كشتي آرزوهايت در ساحل اميد لنگر اندازد و باغچه قلبت سرخ سرخ مثل شقايق باشد... من دست هاي تو را كه تنديس محبت است از راه دور مي بوسم و مهرباني هاي بي دريغت را در ميان صدف قلبم محفوظ نگه مي دارم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
سکوت و نگاه را با هم يکي ميکنم فريادي ميشود بي صدا مي شنوي فرياد بي صدا را فريادي که با تمام سکوتش فقط يک چيز مي گويد دوستت دارم ... پس دوستم داشته باش
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط معراج | لينك ثابت
|
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه:توي قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دورهستي؟ فقط ميگه:هميشه با مني. عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم .
خيلي وقته منتظرم تا يه نفر منتظرم بشه.
اما افسوس.
خيلي سخته که هيچکس رو نداشته باشي که منتظرت باشه.
خيلي سخته
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 توسط معراج | لينك ثابت
|
اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني ميشي برام ماه شباي بي سحر؟ ميشي برام ستاره ي راه سفر؟ ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 توسط معراج | لينك ثابت
|
دلم زخمي ز زخم بي وفاي است .... به خود گويم دگر اين چه صداي است شکست اين قلب من اين هم صدايش .... نمي خواهم دگر باشي فدايش برايم بس همان يک بار که بودي ...... تو نيز مثل بقيه دل ربودي پي دل امدم اما نبودي .... برايم بس همان يک بار که بودي
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 توسط معراج | لينك ثابت
|
اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال يه شونه گشتي که گريه کني صدام کن. بهت قول نمي دم که ساکتت کنم...ولي قول مي دم که پا به پات گريه کنم
در گذرگاه زمان - خيمه شب بازي دهر - با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد - عشقها مي ميرند - رنگها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ - دست ناخورده به جا مي ماند .
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 توسط معراج | لينك ثابت
|